آقا سيد مصطفى تهرانى ( ميرخانى )
پيشگفتار 18
سفرنامه گوهر مقصود ( فارسى )
هم به آنجا برويم . ماه ذى الحجه را در مكّه و محرم و صفر را در شام بود و ربيع الاول به كربلا رفت . من نوزده ساله بودم كه با همسر ايشان و برادرم به كربلا رفتيم . » * * * يك بار فرمودند : تاريخ مشروطه را خواندهاى ؟ عرض كردم : نه . فرمودند : « تاريخ مشروطه كسروى را بخوان ! هركه بود ، تاريخى كه نوشت خيلى خوب نوشت » . البته مرحوم پدرم ( ره ) هر از گاهى به قسمتى از اين مطالب اشاره مىفرمودند كه بعدها ، با مراجعه به يادداشتهايم فرمايشات ايشان را چنان كه گذشت ، تنظيم نمودم . در يكى از همين بارها پس از نقل همين خاطرات - و به نظرم سال 1366 بود - فرمودند : « سفرنامهاى از پدر ما به خط خودش پيش من است ، مىدهم بخوانى . مادر ما مىگفت : وقتى مستبدين و عمّال محمد على ميرزا بعد از به توپ بستن مجلس به دستگيرى مشروطهخواهان پرداختند ، پدرتان سه روز در آب انبار مخفى شد و ما از ترس جان جرأت نمىكرديم از اطاق بيرون بياييم . منزل ما هم يكى از همان خانههايى بود كه به خمپاره بسته بودند و مرتب تكههاى سرب ، مثل آتش روى پشتبام يا در حياط مىافتاد . افراد حكومتى چند بار به منزلمان ريختند ، همهجا را گشتند امّا عقلشان به داخل آب انبار نرسيد و بعد از سه روز دست از خانهء ما برداشتند . پس از آن پدرتان براى اينكه به دست حكومت نيفتد به مشهد گريخت . . . بعد فرمودند : حالا اين خاطرات همان سفر است ؛ شعرها و عبارتهاى خوبى دارد . ببر بخوان . » دسته كليد را برداشته ، برخاستند ؛ در يكى از كمدها را باز كرده ، كتاب را لطف فرمودند . كتابى با قطع 15 * 20 سانتيمتر و جلد مقوايى با كاغذ قرمز رنگ ساييده شده ، چون فرش نخنما ، با عطف و لچكىهاى چرمى قهوهاى و كاغذ فرنگى كاهى رنگ ،